تبليغاتX
پوکه

دوشیزه بریل

کاترین منسفیلد

با اینکه هوا خیلی عالی بود - آسمان آبی با نقاط درشت نورانی و طلایی که مثل شراب سفید بر باغ ملی افشانده شده بودند- دوشیزه بریل خوشحال بود که توانسته بود تصمیمش را در مورد پوست خزش بگیرد. هوا ساکن بود، اما با دهان باز میشد خنکای ملایمی‌را حس کرد، مثل خنکای لیوان آب یخ قبل از اینکه جرعه ای از آن نوشیده شود، و گهگاهی برگی معلق در هوا می‌آمد، از یک جایی، از آسمان. دوشیزه بریل با دست خزش  را لمس کرد. آخی! لمس دوباره آن خیلی لذت داشت. بعد از ظهر همان روز از جعبه  درش آورده بود، گرد بید کش را از آن تکانده بود، ماهوت پاک کن بهش زده بود و دوباره به چشمان کوچک کم فروغ آن زندگی بخشیده بود. چشمان کوچک غمگین گفتند:"چه بر سر من آمده بود؟" اوه! چه شیرین بود که دوباره از بستر پرقوی قرمز  او را دید می‌زدند. اما بینی اش، که از چیز سیاهی ساخته شده بود، اصلاً سر جایش سفت نبود. حتما یک طوری بهش ضربه خورده بود. عیبی ندارد! یک ذره موم آب بندی مشکی، موقعی که وقتش بشود، وقتی که خیلی لازم باشد.....شیطون کوچولو! آره، واقعا در موردش همین جور احساس می‌کرد. شیطون کوچولویی که دم خودش را درست در کنار گوش چپ او گاز میگرفت. خوب بود پیش تر هم آن را درآورده بود وروی دامنش نوازش کرده بود. در دست ها و بازویش احساس خارش کرد و با خود فکر کرد مال راه رفتن است. وقتی که نفس میکشید چیزی سبک و غمگین – نه! نه دقیقا غمگین!-  به نظر می‌آمد که چیز لطیفی روی سینه اش حرکت میکند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:12  توسط شیرین  | 

 

يکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچ‌چي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،

نه ستاره

 

 

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دست‌اِش کوچولو
ريش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالي و سرد
دلک‌اِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دريان پسرام...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:47  توسط شیرین  | 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

لبان‌ات

 

 


 

 

 

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!...


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:9  توسط شیرین  |